تبلیغات
صدای سكوت - بنام خدای دل های آسمونی بچه ها ...
صدای سكوت
باید در مشكلات سكوت كرد،شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک

بخرم . همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که

 همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که

 گفتم پولمان نمی رسد !" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت.

 به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض

گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد."

پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم

میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از

مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من نشان داد

 و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را

خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه

می خورد."پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد.

 طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم.

 از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با

 بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد

ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم

 بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!"

 پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" عد رو به من کرد

وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل

 رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم

بخرم؟"ژاشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم،

 گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری

." چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت

 خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان

 یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و

 دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است."

فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری

 به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر

 مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم.

در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل

 




طبقه بندی: داستان های آموزنده، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 دی 1388 توسط زینب | نظرات()
feet issues
شنبه 18 شهریور 1396 01:05 ب.ظ
I have read so many content concerning the blogger lovers but this piece of writing is in fact a good article, keep it up.
سروش
چهارشنبه 20 مهر 1390 06:36 ب.ظ
واقعا زیبا بود من که تحت تاثیر قرار گرفتم
كامران
شنبه 30 مرداد 1389 03:51 ب.ظ
سلام ذهن خیلی بازی داری من هم خیلی به نوشتن داستان كوتاه علاقه دارم ولی داستانام خیلی كلیشه ای میشن
ف ص
جمعه 15 مرداد 1389 02:44 ب.ظ
سلام وبلاگ عالی بود به منم سربزن بای
Kyriacos
سه شنبه 11 اسفند 1388 01:35 ب.ظ
Excellent post. Thank you.
Ryann
سه شنبه 11 اسفند 1388 12:00 ب.ظ
Thanks for the article.
Hannah
سه شنبه 11 اسفند 1388 03:10 ق.ظ
Very positive blog! I'm really impressed )
Kiersten
دوشنبه 10 اسفند 1388 09:29 ب.ظ
Thanks for the excellent review!
متین تپلی
چهارشنبه 23 دی 1388 11:24 ق.ظ
تو حتما وبلااگ موفقی خواهی داشت
شایان
سه شنبه 22 دی 1388 12:55 ب.ظ
روزنگاران جوان
نخستین تشکل رسانه ای پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین
سرمایه تبلیغاتی روزنگاران جوان شما جوانان هستید لـــیــنـــک کنید
آدرس ما: www.yji.ir
mail: rooznegaranejavan@gmail.com

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» نظرتون در مورد وبلاگ چیه؟؟؟







پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :