تبلیغات
صدای سكوت - گفت و گو با صغرا اكبرنژادهمسر سردار شهید سید محمد جهان‌آرا
صدای سكوت
باید در مشكلات سكوت كرد،شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.

اهل تهران هستم. سال 1335 به دنیا آمدهام و در همین شهر بزرگ شده، درس خواندهام.

زندگی متلاطم شما تا چه مقطعی اجازه داد به تحصیلات خود ادامه دهید؟

تا مقطع لیسانس. سال 1353 بود كه در رشته زیست شناسی دانشگاه ترتبیت معلم قبول شدم. از همان روزها راه زندگی ام را انتخاب كردم. دوست داشتم با مسائل عمیق اسلام آشنا شوم و نه مسائل سنتی آن. مسایل سنتی را در خانوادهام جا داشت. و از ابتدای زندگی با آن خو گرفته بودم. یك سال بعد یعنی سال 1354، چهار، پنج ماه هم زندان شاه را تجربه كردم. در زندان با خاله محمد آشنا شدم. مدتی با هم بودیم. از همین جا بود كه با افكار محمد و گروه «منصورون» آشناشدم.

از تجربه های زندان بگویید؟

به نظرم زندان مدرسه بزرگی بود. حتی آن موقع شنیده میشد كه شاه گفته است: جوانهایی كه هیچ چیز نمیدانند، وقتی به زندان میروند آگاه میشوند. بعضی ها هم به طنز میگفتند: تنها حرف درستی كه شاه در سی و شش سال حكومتش زده همین جمله است!

چطور دستگیر شدید؟

یكی از روزهای آبان ماه سال 1354 بود. سال دوم دانشگاه بودم. در خیابان انقلاب (شاهرضای قدیم) نزدیك خیابان بهار با یكی از دوستانم كه از بچههایی نهضت آزادی بود قرار داشتم. یك دفعه چهار نفر آمدند و ما را از هم جدا كرده، بلافاصله همان جا بازجویی مقطعی كردند.

موقع دستگیری سند یا مدركی همراه شما بود؟

بله! اعلامیههای امام همراهم بود. آنان وقتی مطمئن شدند من صغرا اكبرنژاد هستم، مرا به طرف یك اتومبیل پژو سفید رنگ بردند و دستور دادند سرم را خم كنم تا چیزی نبینم و ندانم مرا به كجا میبرند.

ارتباط شما بعد از آزادی از زندان به جهانآرا چگونه بود؟

خاله محمد دو ماه قبل از من به زندان افتاده بود. ایشان در آن زمان دانشجوی رشته جامعهشناسی دانشگاه تهران بود. منتهی دانشگاه را رها كرده بود و همراه جهانآرا و دیگر بچههای گروه منصورون مخفی زندگی میكرد. ایشان در قراری كه در میدان توپخانه داشت دستگیر شده بود.

یكی، دو ماه آخر زندان را با هم در یك سلول سر كردیم. بعد از این كه اعتمادمان به هم جلب شد، از صحبتهای ایشان فهمیدم كه محمد و آقای محسن رضایی شاخه نظامی گروه منصورون را تشكیل میدهند. ایشان میگفت كه تقوا و مدیریت محمد در گروه منصورون شناخته شده است و رابطه من با گروه ریشه در تقوای محمد دارد. این گونه روحیهها در گروههای سیاسی- نظامی واقعا مفید است، زیرا بعضیها وارد گروه میشوند و گرایشهای خاص پیدا میكنند كه بیشتر ارضاء نفسشان است یا از قدرتطلبی درونشان خبر میدهد. ولی این خصوصیات نشان میداد كه محمد با این كه سن و سال زیادی نداشته، راه خودش را به خوبی پیدا كرده، ادامه داده و سختیهای كار گروهی را با پرورش زهد و تقوای درونش تحمل كرده است.

از زندان كه بیرون آمدم، در كنار فعالیتهای سیاسی،با محمد جهانآرا هم تماسهای تلفنی داشتم. او در خرمشهر بود و من در تهران. مسائل روز را با ایشان مطرح میكردم و از نظراتشان استفاده میكردم.

اولین بار محمد جهانآرا را كجا دیدید؟

اوایل انقلاب بود. زمستان سال 1357. ایشان آمده بود تهران. من درباره ائتلاف گروههایی كه منجر به پیدایش سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شد از ایشان سوالهایی كردم كه پاسخ دادند. در منزل یكی از دوستان با هم صحبت كردیم. همان طور كه گفتم قبلا تماسهای تلفنی داشتم. آن روز ایشان درباره حوادث خرمشهر و اختلافهای داخلی این بندر حرفهایی زد كه برای جمع تازگی داشت. البته ایشان پرسشهایی هم از وضعیت دانشجویان در سطح دانشگاههای تهران و انجمنهای اسلامی در جلسه داشت.

مساله زندگی مشترك كی مطرح شد؟

آن روزها بین ما، حرفی از زندگی مشترك مطرح نبود. حرفهای ما درباره انقلاب و جریانهای سیاسی روز بود. موضوع زندگی مشترك نه در ذهن من بود و نه در ذهن محمد جا نیفتاده بود. او بعدها،یعنی اواخر مرداد ماه سال 1358 مساله ازدواج را مطرح كرد كه با توجه به ویژگیهای محمد كه بالاتر از همه آنها تقوای ایشان بود، قبول كردم. در این مدت این خصلت را به طور روشن و بارز در وجود محمد دیده بودم، ولی محمد تقوای دیگری داشت. به همین خاطر با وجود مخالفت خانواده، ازدواج با ایشان را پذیرفتم. فكر میكنم بهترین انتخاب من در آن زمان همین بود. در همان روزهایی كه ارتباط داشتیم، از لحاظ آگاهیهای سیاسی، اجتماعی و مذهبی از محمد درس زیادی گرفتم. برخوردهایش واقعا آموزش بود.

از روز خواستگاری بگویید.

محمد تقاضای خود را توسط یكی از دوستان به من گفت. مستقیم با خودم مطرح نكرد. و بعد خودش تنها آمد و با خانوادهام صحبت كرد. با مادرم و برادرانم. خانواده خیلی موافق نبود. چون محمد در تبریز دانشجو رشته مدیریت بود و درس را رها كرده، به كارهای سیاسی پرداخته بود. از نظر خانوادهام تحصیلات مهم بود. با این حال من راهم را انتخاب كرده بودم.

 

در خرمشهر زندگی را چطور شروع كردید؟

محمد مشغله زیادی در سپاه و سطح شهر داشت. من هم كارم را كه تدریس بود در دبیرستان ایراندخت شروع كردم. البته سه ماه بیشتر نتوانستم تدریس كنم، زیرا مسؤولیت كتابخانه ملی خرمشهر را به عهده گرفتم. مدتی در خانه پدری ایشان زندگی كردیم. یك اتاق در اختیار ما بود و با خانواده محمد یك جا زندگی میكردیم. بعد از سه ماه به خانه دیگری كه متعلق به یكی از دوستان بود اسباب كشیدیم. آنجا منزل آقای قادری بود. در همان زمان آقای اكبری حاكم شرع خرمشهر، قطعه زمینی به محمد داد و گفت: «وام هم به شما تعلق میگیرد؛ شما این زمین و وام را بگیرید و خانهای برای خودتان بسازیدمیدانست كه محمد مشكل مسكن دارد. محمد با من صحبت كرد و گفتمن به خاطر كارم نمیخواهم زمین بگیرم. این قطعه زمین را میخواهم به دو نفر از عربهای خرمشهر بدهم كه واقعا مستضعف هستند و آنان را میشناسممحمد با طرح این موضوع میخواست موافقت مرا هم بگیرد. من حرفی نداشتم. زمین را تقسیم كرد و به آن دو نفر عرب خرمشهری داد.

محمد با آن همه مسؤولیت چطور به زندگی میرسید؟

قبل از جنگ، او فرصت زیادی برای حضور در منزل نداشت. قرار گذاشته بودیم یك روز در میان به خانه بیاید و میآمد. آن هم ده شب تا هفت صبح. در این مدت كارهایش را با تلفن انجام میداد. فرصت این كه بتواند به مسائل جانبی منزل برسد، نداشت. بیشتر كارها به عهده من بود. این شیوه زندگی بنا به گفتهبچههای خرمشهر، الگویی شده بود و معتقد بودند كه زندگی مشترك ما مزاحمت كاری برای محمد ندارد و كمك هم میكند كه با آرامش بیشتر به كارهایش برسد. همین مساله باعث شده بود كه بچههای سپاه احساس كنند میتوانند زندگی مشترك خود را شروع كنند و چنین نیز كردند.

محمد درباره شروع جنگ با شما حرفی زده بود.

بله! با این كه زمان كمی را در خانه میگذراند ولی حرفهای زیادی بین ما ردو بدل میشد.

محمد شش ماه قبل از شروع جنگ درباره آن با من حرف زده بود. میگفت: عراقیها در مرز شلمچه تحرك نظامی دارند و تجهیزات نظامی آوردهاند و خود را برای حمله به ایران آماده میكنند. محمد این مسائل را به تهران گزارش میكرد ولی بنیصدرجواب داده بود كه این حرفها ذهنیت شما است و از حمله عراق به ایران خبری نیست.

آنان حتی یك بار شایعه كردند جهانآرا ترور شده است. آن روز محمد كسالت داشت و زودتر از

خانم اكبرنژاد! نام خرمشهر و جهانآرا به هم گره خورده است.

پیوند جهانآرا و خرمشهر به نظر من به علت علاقه زیادی بود كه محمد به خرمشهر داشت. جهانآرا میگفت: مردم خرمشهر مظلوم واقع شدهاند. به آنها كمكی نشد. تجهیزاتی نیامد. آنان از دل و جان نیرو گذاشتند. جهانآرا میگفت: من بعضی از شبها جسد بچههای خرمشهر را میبینم كه توسط سگها تكهپاره میشود، ولی ما نمیتوانیم از سنگرها و پناهگاهها خارج شویم و این جنازهها را نجات دهیم. شب و روز جهانآرا خرمشهر بود. از روزی كه عراق به خرمشهر هجوم آورد، محمد همّ خود را وقف جنگ كرد. یك بار كه با «حمزه» پسرم به خرمشهر رفته بودیم و حمزه هم چهار ماهه بود، محمد برای این كه بچههای خرمشهر را دلداری بدهد و به همه آنانی كه از راه دور و نزدیك برای دفاع از خرمشهر آمده بودند بگوید من با شما هستم، حمزه را به خط اول برد. بعدا به من گفت: وجود حمزه چه امیدی در دل بچههای خط به وجود آورده بود!

از رابطه عاطفی محمد و بچههای سپاه زیاد شنیدهایم. شما هم بگویید.

یك بار محمد میگفت: شبی را برای خودم كشیك گذاشته بودم. یكی از بچه های سپاه هم كه از شهر دیگری آمده بود، با من نگهبانی میداد. ما هر دو كنار هم بودیم. این سپاهی مرا نمیشناخت. سر حرف را باز كرد و گفت كه فرمانده سپاه الان توی خانهاش خوابیده است و ما را در این موقعیت خطرناك به حال خودمان رها كرده. بعد از چند روز اتفاقا همدیگر را دیدیم. آن موقع بود كه مرا شناخت و چقدر شرمنده شد كه آن شب آن طور قضاوت كرده بود.

 

خانم اكبرنژاد اولین فرزندتان كی به دنیا آمد؟

پسرم «حمزه» دهم مهرماه سال پنجاه و نه به دنیا آمد. آن روزها جنگ شروع شده بود. در همین روزها بود كه محمد به بیمارستان تلفن كرد تا از احوال من و فرزندمان خبر بگیرد. میدانست در چنین روزی فرزندمان به دنیا خواهد آمد. وقتی خبر تولد بچه را شنید خیلی خوشحال شد. از او پرسیدم: «اوضاع جنگ چطور است؟» محمد با خنده گفت: «عراقیها تا راهآهن رسیدهاندو بعد خداحافظی كرد. بعدها از بچههای سپاه خرمشهر شنیدم كه وقتی محمد گوشی را میگذارد به آنان میگوید: « من پدر شدمو بچه های سپاه در آن شرایط سخت و تلخ به خاطر پدر شدن محمد شادی میكنند.

محمد در آن بحبوبحه جنگ تا سی و پنج روز به دیدن ما نیامد. در كوران جنگ بود و شب و روز نداشت. خرمشهر بدجوری تهدید شده بود. بالاخره یك روز آمد. بعد از ظهر بود كه رسید خانه. فكر كردم تازه از خرمشهر رسیده است. ولی از حرفهایش متوجه شدم كه صبح رسیدهاند و ابتدا رفتهاند خدمت امام تا اوضاع جنگ و وضعیت بحرانی خرمشهر را به عرض ایشان برسانند. محمد نسبت به خانوادهاش خیلی احساس مسؤولیت میكرد ولی همه اینها در برابر كارش كوچك بود.

حمزه نام جاودانهای در فرهنگ ما است. این نام چگونه انتخاب شد؟

ما از قبل توافق كرده بودیم اگر فرزندمان پسر باشد نامش را «حمزه» بگذاریم. محمد فرزند دوممان را ندید. قبل از این كه «محمدسلمان» به دنیا بیاید مطمئن بودم كه محمد او را نخواهد دید. خواب دیده بودم كه او شهید خواهد شد، اما به او نگفته بودم. حتی وقتی این موضوع را با مادر و خواهرم در میان گذاشتم، آنان هم باورشان نشد. خواهرم گفت: «چرا این حرف را میزنی؟»

آیا میخواهید خوابتان را برای ما بگویید؟

اجازه دهید در این مورد حرفی نزنم!

محمدسلمان كی به دنیا آمد؟

یك ماه پس از شهادت محمد، پسر دوم ما به دنیا آمد. هشت روزه بود كه مراسم چهلم پدرش برگزار شد. درباره اسم پسر دوم هم به توافق رسیده بودیم نامش سلمان باشد.

بعد از شهادت، طبیعی بود كه من و خانوادهاس بخواهیم نام پسر دوم خود را محمد بگذاریم. همان روزها در خواب دیدم عدهای خانم آمدهاند به اتاقی كه من بستری هستم و میخواهند اتاق را پاك كنند. خانمی آمدند كه میدانستم حضرت زینب سلامالله علیها هستند. به دنبال ایشان محمد هم آمد. محمد مؤدبانه ایستاده بود. من در آن لحظه سؤالهایی از حضرتشان كردم. یك سؤال درباره جنگ بود كه ایشان خندیدند و با دست زدند پشت محمد و فرمودند: «ما پیروز هستیم و این شهدا هم در جبهه هستندبعد درباره حضرت امام سؤال كردم كه آیا امام خمینی ما بر حق است؟ نمیدانم چرا این را پرسیدم. حضرت باز خندیدند و گفتند: «بله

بعد درباره اسم پسرم به محمد صحبت كردم و گفتممیخواهیم نامش را محمد بگذاریمخیلی ناراحت شد؛ آن قدر كه سرش را پایین انداخت. وقتی پرسیدمسلمان؟» خندید و با سر تأیید كرد. حرفهای دیگر هم زده شد. از خواب كه بیدار شدم خواب را برای كسی تعریف نكردم. اما از دلم گذشت كه اگر این خواب درست است، اسم بچه به كس دیگری هم تلفیق شود. اتفاقا یكی از عمههای بچهها خواب دید كه صدایی به او میگوید: نام بچه «سلمان محمدی» است. پس از این خواب برایم محرز شد و اسم پسر دومم را «محمدسلمان» گذاشتم.

شما در خرمشهر ماندید؟

قبل از این كه جنگ به طور رسمی از طرف عراق شروع شود، ما از خرمشهر اسباب كشیدیم و آمدیم اهواز. قرار بود محمد فرمانده سپاه اهواز شود. بعد از جنگ هم من تهران بودم ولی به طور مدام میرفتم خرمشهر و چند هفتهای میماندم. با حمزه هم میرفتم. دیگر برایم عادی شده بود. محمد برنامهریزی كرده بود در خرمشهر بمانیم ولی با شهادتش نشد!

خانم اكبرنژاد حالا چه كار میكنید؟

وقتی با محمد ازدواج كردم، فقط چند واحد از درسم مانده بود كه آن را هم تمام كردم. در حال حاضر مشغول تدریس هستم. میخواستم تحصیلاتم را ادامه دهم ولی مشغله بچهها اجازه نداد. خواندن علوم پایه پزشكی را در دانشگاه امام حسین برای مقطع كارشناسی ارشد شروع كردم اما فرصت ادامه نیافتم. بچهها بزرگ شدهاند. حمزه باید امسال كنكور بدهد. نیاز بود وقت بیشتری برای او و دیگر فرزندانم صرف كنم. من سال 1368 با یكی از دوستان نزدیك محمد ازدواج كردم. آقای محمد فروزنده! من ایشان را ندیده بودم، اما بچهها نیاز داشتند با كسی برخورد كنند كه الگویشان باشد و خوشبختانه در این مدت آقای فروزنده نقش یك پدر وارسته و ادامه دهنده راه جهانآرا را برای بچهها داشتهاند.

ارتباط بچهها با جهانآرا چطور است؟

ما شاید جزو معدود خانوادههایی باشیم كه اگر دوستانمان از ما بیخبر باشند، میدانند كه موقع تحویل سال كجا هستیم: بر سر مزار شهید جهانآرا. به لطف خدا نه تنها مساله شهادت در خانواده ما كم رنگ نشده بلكه بیشتر از گذشته خودشس را نشان میدهد. بعد از شهادت محمد همه وسایل او را در یك چمدان نگه داشتهام. عكسها، لباسها، حتی مسواك وبعضی میگفتند: برای چی اینها را نگه میداری، حالا كه بچهها بزرگ شدهاند، هر چند وقت یك بار این چمدان را باز میكنم؛ محمد برای بچهها زنده میشود. هر كدام تكهای از این یادگاریهای عزیز را برمیدارند؛ یكی بلوز، یكی شلوار. پسر سوم من چنان رابطهای با جهانآرا دارد كه سال گذشته در سالگرد شهادت محمد به معلمش گفته بود: «امروز، روز شهادت پدرم استمعلم به من گفت: «من تعجب كردم. چون فرزند شهید در چنین سنی نداریمشاید باور این مساله سخت باشد كه پسر كوچكم جهانآرا را به عنوان پدر، واقعیتر میبیند تاآقای فروزنده را. او اصالت وجود جهانآرا را كه نیست، بیشتر قبول دارد تا وجود پدرش را كه هست و میبیندش. این لطف خداست كه یاد و نام جهانآرا در زندگی ما با غم و اندوه همراه نیست. حدود یك ماه پیش كه پدر و مادر جهانآرا به خانه ما آمده بودند، صحبت همین مسائل بود. موقع رفتنشان از پسرم خواستم چمدان محمد را بیاورد. از محمد چیزی به یادبود نداشتند. چمدان را باز كردم. در نگاه مهربانشان خواندم كه برایشان عجیب است كه این وسایل وجود دارد و آنان ندیدهاند. مادر جهانآرا یكی از بلوزهای محمد را به یادگار برداشت.

یكی از ابعاد شخصیتی شهید جهانآرا فرماندهی نظامی او در جنگ بود. فرمانده نظامی از خطر به دور نیست.

درست است! ولی مرگ و زندگی برای محمد یكسان بود. یكی از دوستانش تعریف میكرد؛ جلسهای داشتیم و جهانآرا مشغول صحبت بود. همان موقع تیراندازی شروع شد و گلولهای از كنار گوش محمد رد شد. او هیچ عكسالعملی نشان نداد. فقط كمی خود را جا به جا كرد و صحبتش را ادامه داد.

جهانآرا و همرزمانش با دست خالی جنگیدند. بنیصدر به تماسهای آنان توجهی نمیكرد. بنیصدر پیغام داده بود ما بروید جلو؛ ما با یك حركت گازانبری خرمشهر را آزاد خواهیم كرد! توهماتی بود كه در سر داشت. میخواست بچههای خرمشهر را دست به سر كند. وقتی جهانآرا به تهران آمد و به دیدار حضرت امام رفت، مسائل را گفت. شهید رجایی كه در آن جلسه حضور داشت با خانه ما تماس گرفت و به من گفت كه به جهانآرا بگویم بنیصدر تجهیزات نخواهد داد، با این كه امام تاكید كرده بود كه بفرستید؛ تجهیزات نخواهد آمد و با توكل به خدا بجنگید. بنیصدر در حضور امام قول داده بود تدارك كند. حتی امام بنیصدر را به خاطر این موضوع بازخواست كرده بودند. اعتقاد جهانآرا به عنوان یك فرمانده نظامی و یارانش این بود كه باید بایستند و مقاومت كنند هر چند كمكی به آنان نشود.

میدانیم كه یكی از برادران شهید جهانآرا مفقودالاثر است.

بله! ایشان در همان روزها اول جنگ وقتی به خرمشهر میآمد به دست عراقیها اسیر شد. ایشان فرهنگی بود. آمده بود تهران تا خانوادهاش را مستقر كند كه در بازگشت، عراقیها سرنشینان اتوبوسی كه ایشان مسافر آن بود به اسارت میبرند. البته عراقیها تعدادی از زنان را آزاد میكنند ولی مردها را میبرند. همان روزها، خبرهایی از او آمد. چون با نام مستعار خودش را معرفی كرده بود. حتی صحبت هم كرد، اما دیگر خبری نیامد و تا به امروز مفقودالاثر است.

شهید جهانآرا درباره شهادت هم با شما صحبت كرده بود؟

بله! محمد یك روز از من پرسیداگر شهید شوم چطور برخورد میكنی؟» من هم یك جواب داشتم: «چون شهادت حق است، خدا هم صبر آن را میدهد

همان چیزی كه از خالق خودمان انتظار داریم به من عطا كرد. همان صبر را.

از آخرین روزها هم بگویید.

قرار بود محمد با ماشین بیاید تهران. پدرشان با من تماس گرفتند كه محمد با هواپیما آمده. رفتم فرودگاه نیروی هوایی. همان جایی كه قرار بود هواپیما بنشیند. مسؤولین آنجا به من نگفتند كه این هواپیما كی خواهد نشست. در همین گیر و دار شنیدیم هواپیما سقوط كرده است. پدرشان به دنبال یافتن محمد بود. بالاخره محمد را در پزشك قانونی پیدا میكند. به من اطلاع دادند. رفتم پزشكی قانونی. خیلی شلوغ بود. فقط عكسها را نشان میدادند. من عكس محمد را دیدم. با این كه صورتش تغییر كرده بود، اما آرامش عجیب و خاصی در آن بود. همان آرامشی كه سالیان سال در انتظارش بود. با دیدن آن آرامش بود كه من هم آرام شدم. من به این آرامش اعتقاد دارم و آن را یكی از موهبتهای خدا میدانم كه به من هدیه كرده است.

آخرین دیدارتان را به یاد دارید؟

چطور به یاد نداشته باشم. یك ماه قبل از شهادتش در تهران بود. حال خاصی داشت. میدیدم موقع نماز قنوتهایش عوض شده. بیش از حد در قنوت میایستد. همین نشانه ها مرا به فكر برد كه شهادت محمد نزدیك است. در همان روزهای آخر برخوردهای عاطفی اش بیشتر شده بود. این آخرین باری بود كه محمد را دیدم. موقع خداحافظی با حال عجیبی حمزه را بغل كرد. آن موقع حمزه كمتر از یك سال داشت. چنان او را در آغوش گرفت كه گمان كردم دارد او را میبوید، با تمام وجود. انگار سیر نمیشد. بعد كنده شد و رفت. یك ماه بعد هم در پزشكی قانونی چشمم به عكسش افتاد. بعد از آن در مراسم هم توانستم جنازه اش را ببینم. هنوز بعد از گذشت این همه سال آرامش چهره اش برایم تازه است و این آرامش هنوز مرا سر پا نگه داشته و خواهد داشت.




طبقه بندی: زندگی نامه ی شهدا، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 مهر 1388 توسط زینب | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» نظرتون در مورد وبلاگ چیه؟؟؟







پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :