....دیده ام
نه از آشنایان وفا دیده ام نه در باده نوشان صفا دیده ام ...
ز نامردمی ها نرنجد دلم .... که از چشم خود هم خطا دیده ام
به خاکستر دل نگیرد شرار من از برق چشمی بلا دیده ام
وفای تو را نازم ای اشک غم که در دیده عمری تو را دیده ام
دگر مسجدم خانه توبه نیست که در اشک زاهد ریا دیده ام ...
نه سودای نام و نه پروای ننگ از این خرقه پوشان چها دیده ام
طبیبا! مکن منعم از جام می که درد درون را دوا دیده ام ....
حریم خدا شد چه شبها دلم، که خود را زعالم جدا دیده ام ....
از آن رو نریزد سرشکم زچشم که در قطره هایش خدا دیده ام
برو صاف شو تا خدا بین شوی ببین من خدا را کجا دیده ام .... !
نوشته شده توسط
زینب در تاریخ
دوشنبه 7 آذر 1390
نظرات
( ) || لینك
مطلب
ابراج البیت،برج شیطانی
تا چند سال قبل بلندترین بنای مشرف به صحن مسجد الحرام، قصر ملک فهد پادشاه سابق سعودی بود که بر بلندای کوه ابوقبیس، صدها متر فراتر ازمخدوم خود نشسته بود. اما امروز دیگر این بنا در برابر برج در دست ساخت “ابراج البیت” در مقابل رکن یمانی کوچک می نماید. متأسفانه برجهای تجاری مکه (ابراج البیت) که در واقع باید “شاخ های شیطان خوانده شود و سرشار از” نمادهای ماسونی است بنای کعبه را به محاصره گرفته است.در سال ۲۰۱۲ که از دیگاه فرقههای شیطانی شروع نظم نوین دنیوی است، ساختمان ابراج البیت به پایان می رسد و کعبه چنین در سایه نمادهای شیطانی قرار خواهد گرفت؛ اگرچه ساعت نصب شده در وسط این برج ها که بزرگترین ساعت جهان است، روز اول ماه رمضان جاری راه اندازی شد. این برج در ۷۲ طبقه ساخته خواهد شد که با توجه به حرکت های نمادین فراماسونرها انتخاب عدد ۷۲ که به عنوان عدد قدرت نزد کابالیستها شناخته می شود، قابل توجه است. از نظر آنان ۷۲ تعداد شیاطینی هستند که حضرت سلیمان (ع) آنها را برای ساختن معبد بزرگ در خدمت گرفته بود. علاوه بر این افتتاح برج در ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۲ نیز جالب است. زیرا از نظر فراماسونرها و گردانندگان سازمانهای مخفی در این روز که معروف به “روز شیطان” است، از طریق ابراج البیت سایه این بنای شیطانی بر روی کعبه خواهد افتاد.
آنچه مسلم است اینکه غرب و سران مجامع مخفی شیطان پرست و فراماسونر که ادعای اداره و کنترل جهان را دارند، برای اجرای آخرین بخش از پروژه نظم نوین جهانی یا همان جهان تک حکومتی شیطانی، عجولانه در پی نمادسازی پیشدستانه اند و با مدد گرفتن از نیروهای غیر ارگانیک، ماوراء الطبیعه ابلیسی و جنّی، خود را مهیای اقدامی در ابعاد جهانی نابودی مستضعفان و ا سلام کردهاند. در این راستا تنها اسلام، مسلمانان، کعبه و بزرگترین کانون شیعی؛ یعنی ایران اسلامی است که به عنوان مزاحم و آخرین بازمانده در برابر مجامع مخفی و کانونهای قدرت شیطانی ایستاده است. بنای ابراج البیت در واقع مسجد الحرام، کعبه و طواف را تحت الشعاع قرار میدهد. برج اصلی ۵۹۵ متر در کنار شش برج بزرگ متعلق به «مجموعه بن لادن» هستند که حتی اجازه نمیدهد شما تصویری از مسجد الحرام، گلدستهها داشته باشید. سکوت سازمان جهانی یونسکو و سازمان کنفرانس اسلامی در مقابل این هیکل ابلیسی که جغرافیای حرم را در هم شکسته قابل سؤال برانگیز است.

نوشته شده توسط
زینب در تاریخ
سه شنبه 17 آبان 1390
نظرات
( ) || لینك
مطلب
خدایا دلم باز امشب گرفته
خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت
نوشته شده توسط
زینب در تاریخ
شنبه 14 آبان 1390
نظرات
( ) || لینك
مطلب
خداوندا
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم!
نمیدانم!
نمی دانم خداوندا
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!
نمی دانم خداوندا!!!
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده
پناهم ده
امیدم ده خداوندا
كه دیگر نا امیدم من و
میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی
بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم دگر پایان پایانم
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی
من خون دل دارم.
دلی بی آب و گل دارم.
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم
نمی پرسم
نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كلام آشنایی ده
خداوندا پناهم ده
دل گمگشته ی من را نشانم ده
نوشته شده توسط
زینب در تاریخ
دوشنبه 25 مهر 1390
نظرات
( ) || لینك
مطلب
دوست خداست
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند : تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن وبگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم.
کسی می گوید: سر خود بالا کن، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم،
به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست...
خانه دوست در آن عرش خداست خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست
و فقط دوست، خداست.
نوشته شده توسط
زینب در تاریخ
دوشنبه 25 مهر 1390
نظرات
( ) || لینك
مطلب
روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید ،
پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتناخودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است،چنین رفتاری ناراحت کننده است."
سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد،آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روخ و داروی جان رساند.
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است
نوشته شده توسط
زینب در تاریخ
پنجشنبه 21 مهر 1390
نظرات
( ) || لینك
مطلب
وقتی سارا دخترک هشت سالهای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت میکنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: “فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد.”
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکهها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط ۵ دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغتر از آن بود که متوجه بچهای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم میزد و سرفه میکرد، ولی داروساز توجهی نمیکرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکهها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: “چه میخواهی؟”
دخترک جواب داد: “برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.”
داروساز با تعجب پرسید: “ببخشید؟!!”
دختـرک توضیح داد: “برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم میگویـد که فقط معجـزه میتواند او را نجات دهد، من هم میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟”
داروساز گفت: “متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم.”
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: “شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا میتوانم معجزه بخرم؟”
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: “چقدر پول داری؟”
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: “آه چه جالب، فکـر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!”
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: “من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد.”
آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: “از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟”
دکتر لبخندی زد و گفت: “پنج دلار بود که پرداخت شد.”
نوشته شده توسط
زینب در تاریخ
دوشنبه 18 مهر 1390
نظرات
( ) || لینك
مطلب
چرا با این مرگ بر اسرائیل گفتن های ما کاری از پیش نمیره؟
فکر میکنید چرا اسرائیل بعد از گذشت نیم قرن هنوز به حیاتش ادامه می دهد؟
یا چرا با این مرگ بر اسرائیل گفتن های ما کاری از پیش نمیره؟
ایا بخاطر داشتن سومین ارتش منظم دنیاست؟ یا بخاطر داشتن صدها کلاهک هسته ای؟
تا بحال از خود پرسیدید چرا اسراییل با اینکه خودش را بزور در کشور دیگری جای داده باید در سازمان ملل حق رای داشته باشه؟ یا چرا در کشور های مختلف سفارت خانه تاسیس کرده؟
یه کم به اطرافتون نگاه کنید.............
گوشی های نوکیا و موتورولا جیبهای ما رو اشغال کرده......
اوقات سرگرمی مان با فیلم های هیجانی هالیوود که در کمپانی بزرگ فاکس قرن بیستم تولید شده پر میشود و برای کودکانمان کارتون های معروف والت دیزنی را نمایش می دهیم...(که اکثرا به رابطه دختر و پسر میپردازه و .......)
این مجریان اخبار سی ان ان و خبرنگاران مجله هفتگی تایم هستند که اخبار دنیا را به گوش ما میرسانند
بعد از وعدده غذاییمان هیچ چیز به اندازه نوشابه های کوکاکولا و فانتا نمی چسد و انچه خستگی را بعد از یک روز کاری از تن ادم به در می کند یک نسکافه مخلوط با کافی میت است
دیگر نگوییم چرا شعار مرگ بر اسرائیل اثر ندارد ...........
هر ریالی که بابت خرید و مصرف این محصولات میپردازیم گولوله ای میشود در قلب کودک فلسطینی و بمبی بر سر خانه اش و عاملی برای ویرانی سرزمینش میسازد .........
چقدر زیبا میشویم وقتی از لوازم ارایشی اورال استفاده میکنیم در حالی که صورت زنان و دختر های فلسطینی بر اثر سیلی زورگویان سرخ می شود
بگذریم از اینکه ریال های ما بودجه سالانه دولت اسرائیل را افزایش و موجبات رفاه زندگی شهروندان ان را فراهم و روزگار را به کام مردم ان میگرداند
هم وطن شاید بگویی "مگر نخریدن من چقدر تاثیر دارد؟ من نخرم یکی دیگه میخره"
اما به قولی " من نخرم/ تو نخری/هیچ کس نمی خرد"
ومن الله توفیق
چه ناله ها که در گلو رسوب شد نیامدی
برای ما که خسته و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی
اللهم عجل لولیک الفرح
"عطیه"
نوشته شده توسط
زینب در تاریخ
چهارشنبه 13 مهر 1390
نظرات
( ) || لینك
مطلب
" آخرین مطالب ارسال شده "