تبلیغات
صدای سكوت

 
خسته ام از این کویر (شخصی)

 خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر


"قیصر امین پور"

 

 

 

نوشته شده توسط زینب در تاریخ چهارشنبه 30 دی 1388

نظرات ( ) ||     لینك مطلب

قلبم را به بیگانه نمیدهم
 

چشمهایم را كور می كنم.پاهایم را می شكنم.انگشتانم را بند بند می برم.سینه ام را می

شكافم.حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم.  

اما قلبم را به بیگانه نمیدهم. 

 

(دكترعلی شریعتی)

نوشته شده توسط زینب در تاریخ چهارشنبه 23 دی 1388

نظرات ( ) ||     لینك مطلب

بنام خدای دل های آسمونی بچه ها ... (داستان های آموزنده)

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک

بخرم . همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که

 همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که

 گفتم پولمان نمی رسد !" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت.

 به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض

گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد."

پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم

میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از

مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من نشان داد

 و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را

خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه

می خورد."پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد.

 طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم.

 از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با

 بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد

ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم

 بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!"

 پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" عد رو به من کرد

وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل

 رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم

بخرم؟"ژاشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم،

 گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری

." چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت

 خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان

 یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و

 دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است."

فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری

 به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر

 مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم.

در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل

 

نوشته شده توسط زینب در تاریخ یکشنبه 13 دی 1388

نظرات ( ) ||     لینك مطلب

من،تنهام (شخصی)

 سالهاست كه معنی با تو بودن را فراموش كرده ام.با این همه آدم های دور و برم،بیشتر از هر پرنده ی در برف مانده ای تنهایم.

من تنهاتر از آدم، در همه سال های تنهایی تبعید، تنهاترم از چشم هایی كه در قلب كویر، در تنهایی و غربت، قطره قطره بخار می شود.

هیچ پرنده ای نام مرا نمی داند.پرنده ای هستم كه از آسمان دور افتاده است.

دست هایم را به قنوت تو سپرده ام و چشم هایم را به سجاده ای كه سال هاست عطر تو را فراموش كرده.

 

 

نوشته شده توسط زینب در تاریخ یکشنبه 29 آذر 1388

نظرات ( ) ||     لینك مطلب

پشیمانم خدایا دلشکسته (شعر)

دوباره امدم سوی تو خسته.....پشیمانم خدایا دلشکسته

گناهانم مرا شرمنده کرده.....خباثت را درونم زنده کرده

به هنگام معاصی غفلت از من....هوای نفس و شرم و خجلت از من

دلم با هر گنه خویی بگیرد.....ز رنگ شیطنت بویی بگیرد

در ان هنگام ای وای از دل من....خداوند و دل چون غافل من

خدایا شرم دارم در بر تو.....بزن اتش شوم خاکستر تو

من و این کوله بار پر گناهم.....خدایا یک نظر بر سوز و اهم

بسی با شیطنتها دل شکستم....ز کوی تو خدایا من گسستم

بسی بر سفره ی شیطان نشستم....ز خوبان ولایت دل شکستم

خدایا این منم عبد پشیمان....سیاهی دلم را کن تو درمان

الهی خسته هستم دل غمینم....ولی با وادی شیطان اجینم

شدم درمانده از دست دل خود.....رسان من را دمی در ساحل خود

ببین دست دعایم را به سویت.....بکش این جان ناقابل به سویت

دگر از وادی عصیان بریّ ام.....خداوندا خودت کی می خریّ ام

خداوندا دل زارم شفا ده......به دستانم برات کربلا ده

نوشته شده توسط زینب در تاریخ چهارشنبه 25 آذر 1388

نظرات ( ) ||     لینك مطلب

من خودم را از خدا می خواهم (شخصی)

  از صدای قاصدک من بیخبر ماندم چرا؟

  از میان عاشقان افتاده ام اکنون جدا
                                    
  راه شهر سادگیها درنگاهم گم شده
  فکر حیله دوزونیرنگ در وجودم پر شده

   من خودم را در میان خالی آیینه ها نشناختم
  چهره ام را من که دیدم چیز دیگر یافتم

   با خودم گفتم که من آن چیز دیگر نیستم
   فکر کردم گریه کردم پس خدایا چیستم ؟

  آن من شیدایی عاشق رویایی  کجا ؟ 
   این من رسوای نخوت کیش هر جایی کجا؟

 من همانم از نگاه غصه دار کودکی خون میگریست؟
   یا همانی کز عدالت مرد و غیرت میگریخت ؟

    تا صدای بانگ تکبیر اذان را می شنید
    با کمی از روشنی پیله ای از یک عبادت می تنید

  یا همان همراه شیطان در تجارت با همه
   از خرید دل فروش دشمنی بی واهمه
 
  من کی ام یک کاسب بیچاره ی آدم فروش
    یا شریک ساده ی یک خاطی هیزم بدوش

  هم زدنیا شاکی ام هم روزگار هم از خودم
    گوهر پاک وجودم رفت من شیطان شدم

  من پشیمانم خدایا دستهایم را بگیر
      تا نرفتم سوی پستی رو به فرداهای دیر

   باز گردانم به سوی آنهمه از روشنی
    سوی عشق و شاخه ای گل در میان گلشنی

    باز گردان ای خدا من را بسوی قبل خویش
    آنکه بی پروانبوده از عذاب و زهر و نیش

   من خودم را از خدا می خواهم آنکس را که بود
   مستی اش سجاده و بوی گل و ذکر و سجود

    نذر کردم گر شوم  آن عاشق دیروزها
      آسمانی بشکفم من در میان لحظه ها هر روزها

نوشته شده توسط زینب در تاریخ یکشنبه 22 آذر 1388

نظرات ( ) ||     لینك مطلب

بدون شرح (عمومی)

قصه ی ما اینجوری شروع میشه كه ما همگی توی خونه خوابیم نصفه شبی یكی در می زنه از بین جمع من میرم در و باز می كنم می بینم ا محمود خودمونه، آقای احمدی نژاد پشت در، مطالبی بهش گفتم كه تو قالب شعر براتون میگم.

سلام علیکم آقا محمود، خوبی؟

نصفه شبی در و چرا می کوبی؟

باز اومدی بگی که صبح شد پاشید

صبح شد و ظهر شد و غروب شد، پاشید؟

باز اومدی بگی که وقت کاره

بابا چشمای ما هنوز خماره

تا کی میخوای مزاحم ما بشی

تا کی میخوای واستی و منت کشی؟

ببین همه خوابن و از تو غافل

تو هم برو بخواب کنار ساحل

ولش بکن این ملتو، بی خیال

برو سفر، ایتالیا، با عیال

تو هم بگو آزادی، آی جوونا

تحریک بکن ملتو، مثل اونها

تو هم بگو گفتگوی تمدن

بعدش برو با لیزا رایس، نوش جون!

ماها فقط خوراک خواب نازیم

بیدار بشیم واسه تو جوک میسازیم

میگیم که نقش یوسف و رد کردی

به دخترای احساسی بد کردی

میگیم زلیخا که پیر و کمون شد

یهو زیر کاپشن تو جوون شد

بازم میخوای با ما کلنجار کنی

بازم میخوای 20 ساعته کار کنی؟

ادامه مطلب

نوشته شده توسط زینب در تاریخ چهارشنبه 18 آذر 1388

نظرات ( ) ||     لینك مطلب

نمی آب و نمی خاكم (شعر)

نمی آب و نمی خاکم...
من هستم........
نه من هیچ کس نیستم..........
نیستم چون نیستی را در هستی جستم!...
باید باشم؟.............
چگونه باشم!................
زبان در کام و رخسارم ز شرم رنگی است......
من این بودن نمی خواهم.........
نمی سازم، نمی تابم- نمی آب و نمی خاکم
صدا آمد بمان با من........
زبان وا کن بخوان با من........
که این هستی برای من- برای تو نمی ماند......
برای آن نهال نو رس فردا بساز هستی که می ماند.....
این هستی جدا از آن همه پستی است...
وای این بودن را هستم..............
چرا که تا هستم..........................
از زمین و آسمان رستم.

(شایان)                                                

نوشته شده توسط زینب در تاریخ دوشنبه 9 آذر 1388

نظرات ( ) ||     لینك مطلب


" آخرین مطالب ارسال شده "